مؤلف مجهول

350

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

روزى به ملازمت پادشاه مىرفت . آوازى به گوش وى آمد كه : اى سمعان ! تا چند مىروى به ملازمت سلطان ؟ يك‌بار هم مىتوان آمد به درگاه پادشاه زمين و آسمان ! تا كه باشى از زمرهء دوستان ، و گردى از جملهء رستگاران ! چون اين ندا به گوش او « 1 » آمد لرزى در دل و ترسى در جان « 2 » وى افتاد ، به خود گفت : اى سمعان ! هوش دار كه علامت نيك‌بختى در رسيد ، غالبا از نيك‌بختانى . فى الواقع درى كه بايد ملازمت كردن و خاكروب او بايد بودن همان در است كه خبر دادند . از ملازمت پادشاه مجازى چه حاصل آيد ؟ اى سمعان ! درى را بايد كوفتن كه دولت انگيزد ، نه درى را بايد پاييدن كه محنت « 3 » خيزد . اين بگفت و از نصف راه برگشت و به خانه رسيد . كيفيتى پيدا شدش كه عالم « 4 » پيش وى در خورد خسى ننمود . همان لحظه فقيرانى كه نسبت قرابت به او داشتند طلبيد و فرمود كه : خانه مرا تاراج كنيد و مرا ازين بلا خلاصى دهيد . در طرفة العين چنان ساختند كه غير از كهنه بوريايى و مصلى هيچ‌چيز نماند « 5 » . خبر ازين واقعه « 6 » به پادشاه رسيد . پادشاه يكى از نديمان خود را فرستاد كه او را بياريد . نديم پيش وى رفت . او را به اين حال ديد ، گفت : اى سمعان ! ترا چه حال شد « 7 » ؟ برخيز ! كه ترا پادشاه مىطلبد . بزرگوار گفت : برو كه ديگر مرا « 8 » به پادشاه تو هيچ علاقه نماند ، و بگو كه من بعد مرا « 9 » به حال من بگذارد . پادشاه ديگر بار رسول فرستاد . به او نيز همچنين « 10 » گفت ، آخر الامر پادشاه خود آمد ، ديد كه حال ديگرى بر وى واقع شده است ، و در عالم ديگر است ، و سخن از جاى ديگر مىگويد . پادشاه عاقلى بود ، گفت : اى ياران ! بهتر از آن نيست كه « 11 » اين شخص را به حالش بگذاريم تا در خداى تعالى « 12 » عاصى نشويم ؟ پادشاه از پيش او برآمد و به خانهء خود رفت . پادشاه را نيز كيفيتى شد و به خود گفت : اى غافل ! تا چند به سلطنت بىوفا و جاه بىبقا فريفته و مغرورى ، و ازين ممر از قرب خواجه خود دورى ! مناسب آن است كه درين سلطنت كه جميع امور را قادرى ، بايد كه سلطنت آخرت به دست آرى . آنگاه از حال شيخ متنبه شد كه بر وى چه واقع شده است . القصه بزرگوار يك هفته به حالى « 13 » بود كه از خود و از غير خود خبر نداشت . بعد از يك هفته به خود باز آمد ، ديد كه در خانه‌اش غير از يك بورياى كهنه « 14 » و مصلا هيچ نمانده است . سر به سجده

--> ( 1 ) - ت : - او ( 2 ) - ب : - و ترسى در جان ( 3 ) - ب : محبت ( 4 ) - ب : + در ( 5 ) - ب : مصلى چيزى نماند ( 6 ) - ب : ازين واقعه خبر ( 7 ) - ب : سمعان چه حالست ترا ( 8 ) - ب : كه مرا ديگر ( 9 ) - ب : كه مرا من بعد ( 10 ) - ب ، ت : همين ( 11 ) - ب : بهتر آنست كه ( 12 ) - ب : تا به خداى تبارك و تعالى جل‌جلاله و عم نواله عاصى ( 13 ) - ب : بىحال ( 14 ) - ب : يك كهنه بوريا